خانه
درباره ما
ازسنت بياموزيم!
بلاگ
درخواست رمدی
مشاوره
ثبت درخواست مشاوره روايت درماني
ثبت درخواست مشاوره جیوتیش
سایر- تکمیل اطلاعات
آموزش
آموزشهای ما
آشنایی و ثبت نام دورههای آموزشی
آشنایی و ثبت نام کارگاه آموزشی
پشتیبانی
تماس با ما
تجربهها
تجربهٔ دورهٔ آموزشی
تجربهٔ جلسهٔ مشاوره
پیشخوان کاربری
ورود به سایت
English
تمرین جلسه دوم دوره آموزشی جیوتیش برای همه
نام و نام خانوادگی
(ضروری)
ایمیل
جیوتیش برای همه
تمرین جلسه دوم
هر یک از موقعیت های بنیادین زیر را با دقت مطالعه کنید؛ الف) بررسی کنید که در هر کدام از آن ها چه کیفیتی حاکم است؟ ایجاد و تغییر (بروج متحرک) حفظ و ثبات (بروج ثابت) تعادل (بروج دو گانه) ب) بررسی کنید در هر کدام چه هدفی از اهداف چهار گانه ی زندگی (پروش آرتا) محوریت دارد؟ دارما – آرتا- کاما-موکشا از این طریق رویکرد محوری را پیدا کنید (برج مورد نظر) و تفسیر آن برج را (بر اساس درس جلسه اول) با موقعیت مطرح شده تطبیق دهید. نتیجه را بنویسید. داستان هریک از سوالات در ذیل عنوان سوال ذکر شده است.
نحوه پاسخگویی
۱.میتوانید پاسخ هایتان در همین فرم در بخش سوالات بنویسید
۲.میتوانید پاسخ هایتان را در یک فایل ورد تایپ کنید و در قسمت انتهای سوالات آپلود کنید
۱-سامان و کریشنا مورتی- ۱-مردی ۳۹ ساله، به نام سامان، سالها در یک شرکت بزرگ مشغول به کار بوده است. او در کارش موفق بوده، درآمد خوبی داشته، اما در درون خود احساس خستگی و بیمعنایی عمیقی را حمل میکرده. هر روز، از خواب بیدار شدن برایش سختتر میشد. مدتی بود که شبها نمیتوانست بهراحتی بخوابد و روزها با یک نوع بیقراری درونی به کارش ادامه میداد. گویی چیزی در درونش فریاد میزد، اما صدایش شنیده نمیشد. روزی در مسیر برگشت از محل کار، به صورت کاملاً تصادفی، در یک کافهی کوچک توقف میکند. در آنجا با مرد مسنی آشنا میشود که کتابی از «کریشنامورتی» در دست دارد. گفتوگوی کوتاهشان به یک معاشرت چند هفتهای تبدیل میشود. مرد مسن از زندگیاش، از سفرهایش به هند، و از کشف معنای تازهای که در سکوت و مراقبه یافته، برای سامان میگوید. این گفتوگوها جرقهای در دل سامان میزنند. به یاد علاقهی دوران جوانیاش به هنر، فلسفه و عرفان میافتد. کمکم تصمیم میگیرد شبها به جای پرسه در شبکههای اجتماعی، به خواندن، نوشتن، و مراقبه بپردازد. تغییری کوچک اما پیوسته در زندگیاش آغاز میشود. او دفترچهای تهیه میکند و هر روز، سه سطر دربارهی آنچه واقعاً برایش معنا دارد، مینویسد. چند ماه بعد، سامان تصمیم میگیرد برای اولینبار در عمرش در یک دورهی مراقبهی سکوت دهروزه شرکت کند. پس از بازگشت، احساس میکند گویی سالها بار سنگینی را به دوش میکشیده و اکنون بخشی از آن را زمین گذاشته است. او هنوز شغلش را ترک نکرده، اما دیگر آن آدم قبلی نیست. درونش چیزی جوانه زده: شوری برای زندگیای که نه بر اساس انتظار دیگران، بلکه از درون خودش شکل میگیرد.
۲-الهام و نوسان خلقی الهام- الهام، زنی ۳۵ ساله، معلم هنر دبیرستان است. او سالهاست که با نوسانات خلقی خفیفی دستوپنجه نرم میکند. بهویژه در روزهایی که فشار کاری زیاد میشود، یا خانوادهاش از او انتظاراتی دارند که نمیتواند برآورده کند، درونش به هم میریزد. اضطرابهای کوچک مثل مورچههایی بیوقفه در ذهنش میدوند. مدتی پیش، بعد از یک جلسهی مشاوره، متوجه شد که باید مسئولیت آرامش خودش را به عهده بگیرد. کسی قرار نیست از بیرون او را نجات دهد. او تصمیم گرفت بهجای اینکه فقط واکنش نشان دهد، مراقبت را تمرین کند. هر روز صبح، بیست دقیقه زودتر از خواب بیدار میشود. یک گوشه از خانهاش را تبدیل به پناهگاه سکوت کرده: یک پتو، شمعی با بوی اسطوخودوس، و یک دفتر ساده. با موسیقی ملایمی شروع میکند، چند دقیقه نفس عمیق، و بعد، سه جملهی تأکیدی برای آن روز مینویسد: مثلاً: من لایق آرامش هستم. من به خودم گوش میدهم. من ریشه در لحظه دارم. در طول روز، وقتی احساس میکند مضطرب شده یا ذهنش پر از افکار درهم است، چند دقیقه خودش را کنار میکشد. حتی اگر در مدرسه باشد، خودش را به یک راهرو خلوت میرساند، چشمهایش را میبندد و فقط به نفس کشیدنش گوش میدهد. شبها هم به جای مرور شکستها، شروع کرده سه چیز کوچکی را بنویسد که بابتشان شکرگزار است. این تمرین ساده، به او کمک کرده تا حتی در شلوغترین و سختترین روزها، ریشهای از آرامش در دل خودش حفظ کند. آرامشش هنوز کامل نیست، اما چیزی درونش تغییر کرده: او دیگر قربانی نوسانات زندگی نیست؛ او باغبان درونش شده.
۳- کاوه، مردی ۴۲ ساله است. سالها کارمند یک شرکت نیمهدولتی بوده و با صرفهجویی و انضباط مالی، موفق شده مبلغ نسبتاً خوبی پسانداز کند. زندگیاش باثبات اما یکنواخت بوده، و همیشه از ریسک کردن پرهیز کرده. اما مدتیست که احساس میکند وقت آن رسیده که گامی تازه بردارد، نه فقط برای سود مالی، بلکه برای احیای احساس زنده بودن. دوست صمیمیاش، مانی، به او پیشنهاد داده تا در یک استارتاپ کوچک حوزهی گردشگری درمانی سرمایهگذاری کند. پروژه جذاب است، سود بالقوه بالاست، اما هنوز تازهکارند. کاوه دودل شده. از یکسو، دلش میخواهد بخشی از پساندازش را وارد این مسیر تازه کند؛ از سوی دیگر، ترس از دست دادن امنیت سالهای تلاشش او را عقب میکشد او تصمیم میگیرد با روشی تأملمحور تصمیم بگیرد. دو هفته به خودش فرصت میدهد. در این مدت، شروع میکند به نوشتن در دفترچهای تحت عنوان «چشمانداز مالی و زندگی من». او نمیخواهد فقط بین دو عدد انتخاب کند، بلکه دنبال تعادلی میان امنیت و رشد است. با خود قرار میگذارد: بخشی از پساندازش (مثلاً ۲۰٪) را وارد سرمایهگذاری کند؛ مابقی را در جای امنی نگه دارد؛ ماهیانه وضعیت پروژه را ارزیابی کند؛ و از همه مهمتر، هر تصمیم مالی را بر پایهی ارزشهای زندگیاش بسنجد، نه فقط ترس یا طمع. کاوه در این فرآیند، نه فقط در سرمایهگذاری، بلکه در شناخت خودش نیز پیشرفت میکند. میفهمد که بلوغ مالی، فقط اعداد نیست؛ هنرِ زیستن میان دو قطب: احتیاط و امید است.
۴-نازنین و طوفان نازنین-نازنین، زن ۳۸ سالهایست که همیشه زندگیاش را بر پایهی «نظم» بنا کرده بود. برنامهی دقیق روزانه، روابط کنترلشده، حداقل ریسک، و دوری از هر چیزی که حس آشفتگی یا پیشبینیناپذیری را ایجاد کند. این نظم، نوعی آرامش به او میداد: آرامشی پیش از طوفان. اما خودش نمیدانست که آن «آرامش»، بیشتر شبیه بیخبریِ پیش از زلزله است تا تعادل واقعی. طوفان، ناگهانی آمد: شوهرش اعلام کرد میخواهد جدا شود. بیماری مادرش عود کرد. و یکی از شاگردان صمیمیاش در کلاس یوگا، ناگهان از دنیا رفت. نازنین، در عرض چند ماه، با سه ویرانی عاطفی روبهرو شد. چیزی درونش فرو ریخت. هرچه پیش از این بهعنوان «تعادل» میشناخت، بیاثر شد. چند ماه بعد، در دل ویرانی و گریههای شبانه و جلسات رواندرمانی، شروع به بازسازی خود کرد. دیگر دنبال بازگشت به قبل از طوفان نبود. آن روزها هرچند آرام، اما پوشالی بودند. و نه میخواست در بعد از طوفان غرق شود ــ جایی که اندوه، هویت تازهاش شود. او آرامآرام متوجه شد که باید به آرامش سومی برسد؛ نه سکوت ناآگاهانهی پیش از ویرانی، و نه تسلیم غمِ پس از آن، بلکه آرامش حضور در میانهی زندگی، با پذیرش جریان تغییر. شروع کرد به نوشتن، مراقبه، پیادهرویهای بیهدف، ارتباط صادقانه با دوستان اندک، و پذیرفتن اینکه کنترل، تنها توهمی آرامشبخش بوده. حالا، وقتی در یک روز ابری کنار پنجره مینشیند و چای مینوشد، میداند که آرامشش ریشه دارد ــ نه از نبودن طوفان، بلکه از دوست شدن با آمد و رفت آن.
۵-رضا و خانواده اش رضا- رضا، مردیست ۴۵ ساله، که پس از سالها تلاش، به نقطهای از زندگی رسیده که میتواند بگوید: «دارم زندگیام را میسازم.» خانهای دارد که با دست خودش رنگ زده، همسری که همراه او بوده در روزهای سخت، دو فرزند که به آنها عشق میورزد، و کسبوکاری که هرچند بزرگ نیست، اما با صداقت و اعتبار بنا شده است. با اینحال، در سال اخیر، چیزی در دلش شروع کرده به لرزیدن. نه از جنس ترس، بلکه نوعی حسِ بیداری. حس میکند که اگر بهموقع آگاه نباشد، ممکن است چیزی را که با رنج ساخته، آرامآرام از دست بدهد. اختلافهای کوچک با همسرش بیشتر شده، فرزندانش درگیر فضای مجازی و بیقراریاند، کارش دچار رکود شده، و خودش مدتیست کمتر لبخند میزند. رضا نمیخواهد فقط دست بکشد از زندگی یا با زور کنترلش کند. او میخواهد حافظِ داشتههایش باشد، نه زندانبانشان. پس تصمیم میگیرد کاری کند که سالها فراموش کرده بود: گفتوگو. او با همسرش زمانی مشخص برای گفتوگوی هفتگی تعیین میکند؛ نه برای دعوا یا برنامهریزی، بلکه فقط برای شنیدن و شنیده شدن. با فرزندانش به پیادهرویهای دو نفره میرود، فقط برای بودن. در کسبوکارش، بهجای تمرکز صرف بر سود، شروع میکند به بازنگری در روابط انسانی در محل کارش. او متوجه میشود که صیانت از داشتهها یعنی آبیاری مداوم، نه حفاظت ترسناک. یعنی بهجای ایستادن جلوی موجها، آموختن هنرِ شناوری بر آنها. کمکم آرامش درون خانهاش بازمیگردد. نه مثل قبل، بلکه عمیقتر. چون اینبار، رضا نه فقط زندگیاش را دارد، بلکه حضورش در آن را هم بازیافته.
۶-لیلا و سفر لیلا-لیلا، زنیست ۳۱ ساله، بزرگشده در خانوادهای سنتی، مذهبی و محافظهکار. سالهاست که در ذهن و جانش، صدای ارزشهای آموختهشده میپیچد: خضوع، اطاعت، حفظ آبرو، قضا و قدر. او در دانشگاه رشتهی روانشناسی خوانده، اما همیشه احساس کرده چیزی درون او «دوپاره» است: یک منِ رسمی و یک منِ در سایه، که اجازهی ظهور ندارد. تا اینکه در یک سفر مطالعاتی به هند، در دورهای کوتاه از فلسفهی بودایی و روانشناسی اگزیستانسیال شرکت میکند. آنجا برای اولین بار با مفاهیمی مثل رهایی از نقشها، زیستن در لحظه، اصالت فرد، و پذیرش مسئولیت انتخاب مواجه میشود. این مفاهیم، همزمان برایش آزادکننده و هراسانگیز هستند. بازگشتش به ایران، نقطهی آغاز بحران است. لیلا دیگر نمیتواند با چشمِ قبلی به خانواده، رابطه، یا حتی خودِ سابقش نگاه کند. سؤالاتی در ذهنش شعلهور شده: "آیا زندگیای که دارم، انتخاب من بوده؟" «آیا اطاعت همیشه فضیلت است؟» "آیا میتوانم بیآنکه طرد شوم، خودِ حقیقیام را زندگی کنم؟" او شروع میکند به یادداشتبرداری، گفتوگو با مشاور، و مطالعهی عمیقتر. خانوادهاش نگران تغییر رفتار او میشوند. بعضی دوستان قدیمیاش فاصله میگیرند. حتی بدنش گاهی با اضطراب واکنش نشان میدهد. اما لیلا یاد میگیرد که این رنج، بخشی از روند باززایی هویت است. یاد میگیرد که میان رد کامل گذشته، و تسلیم کامل به آن، راهی میانه هست: راهی که در آن فرد میتواند با عشق، اما بدون انکار خود، بایستد. چالشهای او ادامه دارند، اما حالا لیلا خودش را در مسیر تازهای میبیند: نه فقط تغییر نظام ارزشی، بلکه بازآفرینی شخصی بر پایهی آگاهی
۷-آرش و گنجینه اش آرش-آرش، مردیست ۴۰ ساله، که سالها مشغلههای شغلی و خانوادگی باعث شده لذتهای شخصیاش به حاشیه برود. زمانی عاشق موسیقی کلاسیک، شعر عرفانی، و پیادهرویهای طولانی در طبیعت بوده. اما حالا، بیشتر وقتش بین جلسات کاری، رسیدگی به فرزندان، و خستگی شبانه میگذرد. روزی، در میان مرتبکردن وسایل انباری، یک جعبهی قدیمی پیدا میکند. در آن چند سیدی از باخ، یک دفتر شعر نیمهنوشته، و یک نقشه از کوههای اطراف تهران وجود دارد. ناگهان، چیزی در دلش تکان میخورد: چرا آن آدمِ مشتاقِ زیستن، حالا فقط نظارهگر است؟ او تصمیم میگیرد یک دفترچهی کوچک درست کند و نامش را بگذارد: بانک علایق و لذاتم. در آن مینویسد: موسیقیهایی که عمقش را لمس میکند فیلمهایی که او را میلرزانند کتابهایی که حس خانه بودن را میدهند بوهایی، غذاهایی، مکانهایی که دلش را گرم میکنند لحظاتی خاص مثل باران در تنهایی، چای در سکوت، لمس خاک… و بعد، با خود عهد میبندد که از این گنجینه مراقبت کند، مثل باغبانی که هر روز فقط چند دقیقه، اما با حضور کامل به گلهایش سر میزند. او نمیخواهد این بانک، فقط لیستی درون کشو باشد. تصمیم میگیرد هر هفته، دستکم یک مورد را فعالانه زندگی کند. یک پیادهروی با هدف، یک قطعه موسیقی با چشم بسته، یا نوشتن تنها یک صفحه شعر. این کار کوچک، تغییری بزرگ در حالوهوای او میآورد. احساس میکند که بخشهای خفتهی جانش دوباره بیدار شدهاند. آرش حالا میداند که پاسداری از شور درونی، خودخواهی نیست؛ بلکه نوعی وفاداری به زیست اصیل خویشتن است
۸-حسین و زمانه ی تردید حسین-حسین، مردی ۵۰ ساله، معلم ادبیات و اهل فکر است. از نوجوانی با جهانبینیای بزرگ شده که در آن معنویت، عدالت، صداقت، و وقار انسانی ارزشهایی بنیادیناند. این باورها را نه فقط خوانده، بلکه زیسته است؛ در انتخابهای شغلیاش، در روابطش، و حتی در نحوهی نگاهش به خودش و جهان. اما در سالهای اخیر، جهان اطراف او بهسرعت تغییر کرده. نسل جدید، زبان و اولویتهای متفاوتی دارد؛ فضای مجازی پر از روایتهاییست که گاهی ارزشهای سنتی را عقبمانده مینامند. در محل کارش، بعضی همکاران به او میخندند که چرا هنوز به "نجابت"، "تواضع" یا "وفاداری" باور دارد. در خانواده هم، گاه میان او و فرزندانش فاصلهای در نوع نگاه به زندگی ایجاد میشود. حسین دچار چالش شده: از یکسو نمیخواهد بیهیچ پرسشی، فقط گذشته را تکرار کند؛ از سوی دیگر، نمیخواهد با هر موجی، ریشههایش را از خاک بیرون بکشد. پس تصمیم میگیرد کاری کند که از سالها پیش فراموش کرده بود: مرور دوبارهی باورهایش، نه برای ترک آنها، بلکه برای عمیقتر زیستنشان. او شروع میکند به نوشتن: هر شب، یکی از ارزشهای اصلیاش را انتخاب میکند ــ مثل «راستی»، «امانت»، «مهربانی» ــ و از خود میپرسد: آیا این ارزش هنوز در من زنده است؟ کجا آن را زندگی کردهام؟ کجا فراموشش کردهام؟ چطور میتوانم آن را با زبان امروز بیان کنم؟ آیا این باور، هنوز به رنج انسان معنا میدهد؟ یا باید دگرگون شود؟ در این مسیر، با خودش صادق است. بعضی باورها را پاک نمیکند، اما تبدیل میکند. و برخی را که همچنان در دلش زندهاند، با افتخار نگه میدارد ــ نه بهعنوان تابلویی بر دیوار، بلکه چون چراغی در راه رفتن. حسین حالا در جایگاهی ایستاده که نه تعصبورز است، نه بیریشه. بلکه نگهبانیست بیدار، که دروازهی جانش را با هوشیاری گشوده نگه داشته است؛ تا هر آنچه از راستی و روشنایی است، بتواند در آن بماند یا تازه شود.
9-مهتاب و زندگی از هم گسیخته مهتاب-مهتاب، زنی ۳۶ ساله است، با ذهنی حساس و روحی پرشور. سالهاست که زندگیاش در نوعی «بینظمیِ قابلتحمل» میگذرد. کارهایش را در لحظه انجام میدهد، برنامهای مدون ندارد، گاهی تا نیمهشب درگیر کار است و صبحها خسته بیدار میشود. گاه با انگیزه به سراغ کتابها و پروژههایش میرود، گاه هفتهها در رخوت و پراکندگی میماند. اما مدتیست که یک احساسِ آرام اما پیوسته در او شکل گرفته: زندگیام در حال هدر رفتن است، نه بهدلیل کمکاری، بلکه بهدلیل بیساختاری. در یک غروب زمستانی، پس از جلسهای الهامبخش با مشاورش، تصمیم میگیرد: "باید برای زندگیام یک نظم زنده بسازم. نه یک زندان، بلکه یک ریتم" او دفترچهای تهیه میکند و صفحهی اول آن را چنین مینویسد: پیمان مهتاب با زندگی تازهاش: صبحها با آرامش بیدار شوم، نه با اضطراب. هر روز یک ساعت خلوت با خودم داشته باشم، بیتلفن. سه اولویت روزانه مشخص کنم، نه فهرستی بیپایان. در هفته، زمانی برای بینظمیِ آگاهانه بگذارم. بین کار، تغذیه، رابطه و خلاقیت، توازن برقرار کنم. هر شب، یک جمعبندی کوچک از روزم بنویسم. او این نظم را از بیرون نمیآورد؛ بلکه از دل نیازهای درونی و منحصر بهفرد خودش بیرون میکشد. برای مثال، برای او سکوت صبحگاهی حیاتیست، اما ممکن است برای فرد دیگری ورزش باشد. مهتاب میخواهد زیستن آگاهانه را بیاموزد، نه صرفاً «موفق بودن» را. ماه اول، سختیها و مقاومتهایی دارد. اما از هفتهی سوم، رفتهرفته یک حسِ تازه در جانش مینشیند: من دارم با زندگی همنوا میشوم، نه با شتاب زدگی کور.
آپلود فایل پاسخ ها – درصورتیکه در این فرم پاسخ ندادید
حداکثر اندازه فایل: 2 MB.
Δ